اینكه كسی رفته باشه،
با اینكه تو رفتنش رو باور كنی،
دوتا حرف جداست.
من فكر می‌كنم آدمایی كه راه میرن
 و با خودشون حرف می‌زنن،
 دقیقا همونایی هستن
 كه رفتنِ كسی رو باور نكردن.
همونایی كه صدتا خاطره رو زیر و رو می‌كنن
 تا به یه اسم مشخص برسن.
همونایی كه برای یادآوری یه خاطره،
 یه شهر رو بالا و پایین می‌رن.
همونایی كه عصرا،
سر ساعت همیشگی،
 همون كافه‌ی همیشگی،
 پشت همون میز همیشگی،
دو تا از همون تلخِ «همیشگی» سفارش می‌دن.
اما مگه آدم،
 چ

ادامه مطلب  

روزهایه بلاتکلیف  

سلام
این روزا خیلی ناراحت و از درون داغونم
عصبانیم
عزیزه دلم تو بد وضعیه و سه هفتس تو بیمارستانه
با من که خوبه  روحیش خوبه اما من میدونم داره از من ناراحتیشو پنهون میکنه
خیلی اتفاق بدی براش افتاد واقعا خیلی بد بود  که فقط صحیح و سلامت موندنش معجزست
هنوزم خودش دقیق نمیدونه چطور شد که این اتفاق افتاد و حتی زیاد نمیدونه چش شده معدش رودش کبدش و مهره هایه گردنش که اسیب های جدی دیدن عمله زیادی شده و دیگه نمیدونه چی شدده  و یا میدونه و بمن نمیگه
اره

ادامه مطلب  

اهورا 116(اسطوره)  

بنام اهورا که هرچه دارم از اوست
 
اینکه ما کلا مرده پرستیم توش شکی نیست !اما اینکه به اسطوره ها هم توجه نمیکنیم و فقط اسمشونو میبریم دیگع واقعا شک برانگیزه که ما واقعا چیکار میکنیم !بزا ی نگاه به خدافظی چندتا اسطوره سرخا ها بندازیم اون از کریم باقری که بدون خدافظی رسمی ازمستطیل سبز کنار رف ،اون از علی کریمی ک کلا اخرای فوتبالش تیمای دیگع بازی کرد و بدون خدافظیرسمی کنار رف و همینطور مهدی مهدویکیا که با بد رفتاری که تو فینال جام حذفی بش شد

ادامه مطلب  

وقتی بر میگردی که دیگه دیره  

به نظرم مهم نیست چقدر دوستش داشته باشیو چه کارایی بکنی برای بودنش و موندنش...مهم اینه اون این دوست داشتنو و این تلاشارو بخواد ببینه یا نه...اگه بخواد ببینه که هیچی،ولی اگه نخواد تو از عشقش به کوه و بیابونم بزنی عین خیالش نیست،یعنی تو،تو دنیاش جایی نداری که کارات مهم باشه براش...خوبیش اینه که یه وقتی برمیگرده به پشت سرش نگاه میکنه و میگه دیدی؟؟؟فلانی واقعا دوستم داشتا،از اون به بعد خودشو میزنه به آب و آتیش که همه چی بشه مثل قبلا...بدیش اینه که،ی

ادامه مطلب  

حرف دل  

 
سلام خدا جونم
امشب می خوام با تو حرف بزنم نه با نفسم....
می دونی که بچه گیام چطور گذشت . می دونی که !!!!!!!!!!!!!!!
پس اون حرفایی که غروب داشتم بهت می زدم چی بود که الان نمی تونم بنویسم؟!یادم نمیاد چرا؟!
آها از دوره نوجوانی و جوانیم چی بگم برات که خودت همه شو دیدی. دوره ای که از بهترین دوران زندگی خیلی هاست ولی من یکی از اون هایی بودم که تو این دوران خیلی اذیت شدم دوره ای که اعتماد به نفسم کشته شد و همش غر زدن بود و همش گیر دادن ! و .....
حالاست که دارم تاوان ا

ادامه مطلب  

حس خوبیه ...  

حس خوبیه , ببینی یه نفر همه رو به خاطر تو پس زده
واسه ی رسوندن خودش به تو همه ی راهو نفس نفس زده , حس خوبیه حس خوبیه , ببینی یه نفر واسه انتخاب تو مصممه دستو بگیره و بهت بگه موندنش کنار تو مسلمه , حس خوبیه
تو همین لحظه که دلگیرم ازت از همیشه به تو وابسته ترم اگه حس خوب تو به من نبود , فکر عاشقی نمی زد به سرم به سرم به من , انگیزه زندگی بده تا دوباره حس کنم کنارمی به دروغم شده دستامو بگیر , الکی بگو که بی قرارمی الکـی
♫♫♫
اون تو بودی که همیشه با نگاش ل

ادامه مطلب  

حس خوبیه....  

گاهی دور شدن"نزدیک شدنه...حتی نزدیکتر...گاهی شکل  جدا شدن "خود رسیدنه... رسیدنی که سالها منتظرشی... سالها همه دوری ها...ندیدنها...نشنیدنها...نرفتنها...نگرفتنها... همه وهمه را برایش با جون ودل پذیرفتی...به امید اینکه یه روز یه جایی یه زمانی دیگه فراقی نباشه...که کنارش بشینی وگل بگی وبخندی...که شعر بخونی وبا نگاهش بیشتر عاشقت کنه...که ببوسیش وببوستت
حس خوبیه...ببینی  یکنفر همه رو بخاطر تو پس زده بخاطر رسیدنش بتو همه راه رو نفس نفس زده...یک نفر واسه  انتخاب

ادامه مطلب  

:-(  

اگ خبر رسید ک من مردم
گریه و زاری ممنوع
جیغ و داد ممنوع
ای کاش گفتنا ممنوع
مرور خاطرات با من ممنوع 
دعوا و قهر با خدا سر بردن من ممنوع
آرزوی اومدن پیش من ممنوع 
عزا گرفتن تا چهلم و سال ممنوع 
سیاه پوشیدن تا چهل و سال ممنوع
دم اونایی ک گفتن راحت شد گرم
هیس هیچیییی نگو
فقط بگو کاش زودتر میرفت
بگو خیلی دلش شکست تو این دنیا 
بگو خیلی دلشو شکوندن
تا آخرشم ک دق کرد و مرد:-( 
 پ ن:اینا خیلی سختن من خودم نتونستم برا یکی عملیش کنم 
ولی شما سعی کنید
چقدررر گ

ادامه مطلب  

بی قرار  

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بیتاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در اب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آه من شعر شب جدایی
ماه من کی میشود درآیی
ابر بهاران طاقت ندارم از دوری تو تا کی ببارم
با دیده تر یکبار دیگر بر زانوی غم سر می گذارم
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست
 
***************************************************
واقعیت اینه که فراموش کرد

ادامه مطلب  

 

 
 
پاهامو از روی زمین بلند می کنم و روی میز میذارم. توی صندلیم فرو میرم. سیگارمو روشن می کنم و بیرون رو تماشا می کنم. صحنه های کلیشه ای فیلمای روشنفکری. بخوای فکرشو بکنی کلا کل زندگی هر جای دنیا که باشی، کلیشه ایه! رنگ و آبش متفاوت. نمی تونم لحظه ای به نبودنش فکر کنم. نمی خوام هیچوقت ازم این سوال پرسیده بشه که دوسش داری یا نه؟! هیچوقت دلم نمیخواد توی موقعیتی قرار بگیرم که برای حفظ کردنش، مجبور بشم احساسمو بهش نشون بدم. اینکه بهش بگم که برام مهمتر

ادامه مطلب  

عزیزتزین ....  

 
 
پاهامو از روی زمین بلند می کنم و روی میز میذارم. توی صندلیم فرو میرم. سیگارمو روشن می کنم و بیرون رو تماشا می کنم. صحنه های کلیشه ای فیلمای روشنفکری. بخوای فکرشو بکنی کلا کل زندگی هر جای دنیا که باشی، کلیشه ایه! رنگ و آبش متفاوت. نمی تونم لحظه ای به نبودنش فکر کنم. نمی خوام هیچوقت ازم این سوال پرسیده بشه که دوسش داری یا نه؟! هیچوقت دلم نمیخواد توی موقعیتی قرار بگیرم که برای حفظ کردنش، مجبور بشم سیاست داشته باشم. اینکه بهش بگم یا نگم که برام مه

ادامه مطلب  

مردان باغیرت ایرانی  

در خاطراتش مینویسد من هیچوقت گریه نمیکنم چون اگر اشک میریختم
آذربایجان شکست میخورد.و اگر آذربایجان شکست میخورد ایران زمین
میخورد. اما در مشروطه دو بار در یک شب گریستم. جریان از این قرار بود
که: 9 ماه بود تحت فشار بودیم. بدون غذا ... بدون لباس ... از قرارگاه آمدم
بیرون .. چشمم به یک زن افتاد با بچه ای در بغل ... دیدم بچه از بغل مادر
پایین آمد و چهار دست و پا رفت به سمت بوته علف ، آنرا از ریشه درآورد و
از شدت گرسنگی خاک ریشه ها را میخورد. با خودم گفتم ا

ادامه مطلب  

چه کسانی برای نخبگان بلیت بدون بازگشت می گیرند؟  

گویا برای پارساله این ویدیو ولی من تازه دیدم:

مجری همش اصرار می کنه از همه میپرسه " آیا شما هم تایید می فرمایید که جریانی هدایت سازمان یافته نخبگان به خارج کشور رو رقم میزنه؟ "

.

دوتا از مهمون ها که استاد هستن و خودشون می دونن اوضاع چطوره هیچ کدوم اصلا جواب این سوال رو نمی دن، بعد یک تماس تلفنی می گیرن با عضو کمیسیون آموزش مجلس ایشون به ضرس قاطع تایید می کنن. من هم از ایشون تشکر می کنم.

.

ولی یک نفر نمی گه چرا یکی بلند میشه میره از کشور، انگیزه ر

ادامه مطلب  

16 ماه و 10 روزگی مانی  

حال خوب بی دلیل خیلی خوبه..............   مانی الان دقیقا 16 ماه و 10 روز و 2 ساعتشه................عزیزترینم که حاضرم جونم رو براش بدم..... شیرین من.........عاشقم بمون همیشه ... باورم هميشگيشه..... فرق بود و نبودت فرق مرگ و زندگیشه..... شادمهر عقیلیحالم خوبه به خاطر اینکه مانی به روزای شیرینیش رسیده البته که از اولش شیرین بود ولی الان کمی اوضاع بهتره..... انگار عاقل شده یه ادم کوچولوی باهوش داشتن  تو خونه که هر روز یه حرکت جدید واسه مامانش رو می کنه و من ضعف می کنم براش

ادامه مطلب  

تانگو در اتاق پرو  

این واقعا جالبه که چطور تو چند ماه همه چی می تونه زیر و رو شه. نمیگم این جریانه زندگی نیست،که هست , اما اگه بخوام ۹۵ رو به یاد بیارم شاید تکیه بدم به دیوار بگم پووووف چی فکر می کردیم چی شد ؟! پارسال افتضاح ترین سال ممکن بود و من بی اعصاب ترین بودم. ما ،یعنی من و ال،به حدی قانع شده بودیم که میگفتیم درست میشه و بالاخره اون روز فرار می کنیم به تهران !چرا تهران ؟چرا حالا که خرکیه پاریس یا نیویورک و لندن نه ؟!فک کنم اولین چیزی بود که به ذهن خسته مون رسید

ادامه مطلب  

حرف بیستویکم.... اومدم.!  

سلااااام بر وبلاگ عزیز دردونه خودم و مخاطبین دوس داشتنی چرندیاتم... 
عاقا من با تلاش و سختی دوباره با کش رفتن موبایل از جیب کت پدرجان هستم درخدمتتون بعد از چندین روز
دلم اصلا داشت میپوسید فقط منتظر بودم این ازمون لعنتی رو هم بدم و عین کش تنبان در برم بیام اینجا.... 
فک کن به محمد[داداشم] گیر دادم من به نت نیاااز دارم برو وصلش کن و اون هم تو پشت کنکور به نت چه نیازی داری و من چه بسا که قدری دروغ ولی خب سر هم کردم که برای قلم چی میخوام اصلا نمیگم بقیه

ادامه مطلب  

570  

چهار دقیقه و چهل و سه ثانیه مونده بود تا روز بعد شروع بشه. پیرمردی وسط یک اتاق دو نفره توی بیمارستان بود. تخت بغل دست پیرمرد متعلق به پیرمرد دیگه ای بود که هفت ساعت و پنجاه و شش دقیقه و سی و دو ثانیۀ قبل مرده بود و تنها کسی که از مرگ اون خبردار شد، جوونکی بود که در طبقۀ بالای خانۀ پیرمرد زندگی میکرد و در ازاء اجارۀ ماهانه، برخی کارهای اونو انجام میداد.   
پیرمرد وقتی مرگ هم اتاقیشو دید، از صمیم قلب آرزو کرد. پیرمرد آرزو کرد که کاش زمان به عقب برم

ادامه مطلب  

95/9/2  

صبح رفتم بانک یه کار شخصی داشتم ..نشستم نوبتم بشه ...یه پیرمرد هم پشت سرم اومد کنارم نشست ... پیر بودا ...پیر پیر ...چهره مظلومی هم داشت ... خب این تا اینجا .. همه سکوت سرشون به کار خودشون
یهو بهم گفت این چنده ? برگه نوبتش بود ..گفتم فلان ..
با ته لهجه محلی هم میگفت ..بامزه بود
یهو برگشت گفت ریحانه اومد? 
خدایا ریحانه کیه ? هی میگفت ریحانه ریحانه ...واریز شد?
تازه فهمیدم یارانه رو میگه ...
میگم نمیدونم پدرجان ... آقای بغل دستیش راهنماییش میکنه ... 
دوباره سکوت..


ادامه مطلب  

رمان  

گوشه ی اتاق مشترکم با خواهرم کز کرده بودم.پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم و دستامو محکم دورش حلقه کرده بودم.صدای ناله های بی جون مامانم به روح و تن خسته ام چنگ میکشید.بیشتر تو خودم مچاله شدم.اشکام به پهنای صورتم جاری بود...تنها همدم این لحظه های زندگیم همین اشکا بود که روی گونم سُر میخورد و بعد روی لباسم گم میشد.دهنمو چسبوندم به پام تا صدای هق هق ام رو خفه کنم...تا صداش از اتاق بیرون نره...آخه هر وقت گریه میکردیم یا جیغ میکشیدیم بابا دیوونه میشد...اوّ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1