از نگاهش! از نگاهش!  

دلم دو تکه شده. یک تکه افتاده غرب و تکه ی دیگر شرق. قرار ندارم. دلم وسط یک بزرگ راه عریض گیر افتاده و ماشین ها از هر دو سو برای پاره پاره کردنش هجوم آورده اند.
با خودم گفتم سهم این دل اگر پاره پاره شدن و سهم این تن اگر خون به جگری است، چرا تو را به پایی ببندم که بدجور توی گل گیر کرده.
ته گلوم از تلخی می سوزد و کسی دائم این شعر را زیر زبانم زمزمه می کند:
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

ادامه مطلب  

لبخند  

برای نخستین بار عشق را در لبخند ژکوند شناختم.هر چه از آن خنده فاصله میگرفتم بیشتر در ذهنم حک میشد.گویی فاصله است که عشق را معنی میکند.ابهام است که دلدادگی را پیش میکشد.بعد از آن نه خنده ی آن زن برایم رنگ داشت و نه نگاهش معنی.با چشمان بسته عشقش را پرستیدم.تیر نگاهش هستی ام را نشانه گرفت.آنقدر محو نگاهش بودم که شک کردم واقعا نگاهش گرم است یا سرد.با نگاه به تابلوی کناری به او خیانت کردم.
همیشه عادت کرده بودم که فقط تماشاگر قمار باشم.ترسی مهیب وجودم

ادامه مطلب  

 

امروز او را دیدم... 
از پشت... 
و او چ ناجوان مردانه نگاهش ب دیگری بود...
او ک اینگونه نبود...چشمانش ب دنبال حوریان نمیچرخید...
....اری...او هم عوض شد...و حتی نیم نگاهی ب من نینداخت...
حجابم در نگاهش زیبا نبود...کنجکاو دیدن رویم نشد... 
ب این می اندیشم چ میشود اگر من هم چادر را کنار بگزارم...من هم میتوانم ب زیبایی انان شوم...
شاید او هم مرا دید...
شاید......

ادامه مطلب  

پانزده  

با خودم گفتم بعد این مدت وقتی ببینمش چیکار میکنم، بغلش بکنم، ببوسمش، دستش را بگیرم، نگاهش بکنم تا سیر بشوم، ولی  امروز که بعد این همه وقت دیدمش، نه بغلش کردم و نه نگاهش کردم و نه بوسیدمش. حتی دستش را هم نگرفتم. فقط مثل جسدی که روی زمینش بکشند، خسته، کنارش راه میرفتم.  ذوق دیدنش با دلتنگی اینکه تا آخر این پیاده رو، او می رود و دیگر نیست، کور شده بود..

ادامه مطلب  

 

امسال که برف اومد اصلا هیجان نداشتم حتی به برف دست هم 
نزدم فقط از پشت پنجره اروم بی صدا نگاهش کردم. 
چون دیر اومد. چون ندید چقد منتظرش بودم. سالای قبل چقد
التماسش میکردم و باحسرت منتظرش بودم اما نیومد
دوسال باحسرت چشم انتظارش بودم اما اون من براش مهم نبودم.
خب منم توی یه حرکت فراموشش کردم تمام علاقمو نسبت
بهش از دست دادم. اینو به خودشم گفتم. 
نه برای برف بلکه برای ادماهم همینطور. تازه فهمیدم کسی 
که ولم کنه بره بعد یه مدت برگرده براحتی از قلبم

ادامه مطلب  

...  

آن روز که پسرش می رفتنگاهش به قد و بالا و عزم راسخش بودآن روز که برگشتپیکر خونی پسرقاب عکس چشمان مادر شدو امروز ،نگاهش به ماستکه چگونه قرار استبایستیم و ادامه بدهیم ؟!
پی ترین نوشت:
بوسه مادر شهید مدافع حرم رسول خلیلی بر تابوت شهید روح‌الله قربانی

ادامه مطلب  

با نگاه کردن چطور انسان بالا میرود اگر بر خود و نگاهش مسلط باشد  

شعر  

سلامی به سوز سرمای زمستون
  ولعنت به دستان دوستی های سرد این زمون
سلامی به گرمی آغوش گرم آدم برفی
ولعنت به چشمان شهلای عشق در آن سوی خیال بافی
آی با وفا
آی تنها
آی ولگرد
آی مشکی پوش واق واقو
تو بامن از مرام و معرفت بگو
تو پاکی . چشمان من به نگاهش نجس شده .
چشم هایم را باید با آب دهانت شست تا طاهر شوند .
آه
چه ناجوانمردانه سرد است اینجا
دلم را بی وفا نگاهش بردست از اینجا .
دلم را به تلخی خنده های شیرین بردست لیلا .
واویلا .
وقتی چشمانم ، نگاهش را تنگ ب

ادامه مطلب  

مرد گمنام  

شلوارش را بالا می کشید..دستی بر موهای تنک و کم پشتش کشید و دندانهای یکی در میان پوسیده و کرم خورده اش را در آینه می دید.آهی در دلش بود اما چهره همان بود که بود.خط و خش های صورتش تکان نمیخورد.درست مانند ترک های دیوار خانه اش که سال ها بود همانجا جا خوش کرده بودند.عجییب بود که کسی در سی سالگی اینظور فرتوت و شکسته شده باشد.گویی قرنی زندگی کرده بود و گرد و غبار حادثه های فراوانی روی او نشسته بود.اما این بار کمی مصمم تر نشان میداد.نگاهش به روبرو بود.با

ادامه مطلب  

فدایت شدن را عاشقم :)  

چطور می شود تو را فدا شد؟ نگاهش کن این همه غم ما را گرفت بی خودی :دی
باورم نمیشه ک فقط می خواستی نیت من خالص باشه ک ثواب برام نوشته بشه

ادامه مطلب  

داستان کوتاه  

حس های مختلفی همزمان به سمتم هجوم میاوردند...
خوشحالی...
هیجان...
استرس...
بالاخره تردید رو کنار گذاشتم و دستمو روی زنگ فشردم.
در که باز شد، از دیدن دختر رو به روم یکه خوردم; اول فکر کردم ممکنه اشتباه اومده باشم...
ولی نه... خودش بود...
همون قد و قواره، همون موهای لخت و بلند، همون چهره اما...چشماش...
توی چشماش دنبال اون شیطنت همیشگی میگشتم ولی پیدا نشد، صورتش افتاده تر شده بود و خسته تر از همیشه به نظر میرسید...
دیگه اون آدم سابق نبود...اینو زمانی متوجه شد

ادامه مطلب  

#بیست و هفت  

به خانه رسیدم و دوباره همه جا آبی بود. دست گذاشتم بیخ گلویم که از غم ها نگویم و چای خوردم و چای خوردم و بافتنی بافتم و با خودم قرار گذاشتم چند روزی فقط استراحت کنم و تنهایی و دلتنگی و غصه های آن شهر دورِ را بگذارم برای خودش. شکلات درست کردم، توی شهر قدم زدم و سلفی گرفتم. با گوشی اچ تی سیِ آن زوج - نمی دانم جوان یا میانسال - چهارتا عکس ازشان گرفتم و تصمیم گرفتم با همین گوشی ام سر کنم و رانندگی یاد بگیرم و دوری دستهایمان را دوام بیاورم. به خانه رسیدم

ادامه مطلب  

برای او...  

 با وجود اینکه قاضی چندان عادلی هم نیستم، اما نمیتوانستم او را به خاطر کارهایش ملامت کنم، او کارهایی را انجام میداد که یک انسان عاشق انجام میدهد و او "عاشق" بود!
گاهی به عمق بدبختی او فکر میکردم و اینکه طبیعت چقدر با او به بی عدالتی رفتار کرده بود. او عاشق من شده بود و این خود بی عدالتی بود! خودِ نامردی...
عاشق کسی چون من شدن عدالت نبود.
و من...
من آنقدر در غرور احمقانه ی خود غرق بودم که هرگز ندیدمش، یا اگر هم دیدم آنقدر بی تفاوتی چاشنی رفتارم کردم

ادامه مطلب  

برای او...  

 با وجود اینکه قاضی چندان عادلی هم نیستم، اما نمیتوانستم او را به خاطر کارهایش ملامت کنم، او کارهایی را انجام میداد که یک انسان عاشق انجام میدهد و او "عاشق" بود!
گاهی به عمق بدبختی او فکر میکردم و اینکه طبیعت چقدر با او به بی عدالتی رفتار کرده بود. او عاشق من شده بود و این خود بی عدالتی بود! خودِ نامردی...
عاشق کسی چون من شدن عدالت نبود.
و من...
من آنقدر در غرور احمقانه ی خویش غرق بودم که هرگز ندیدمش، یا اگر هم دیدم آنقدر بی تفاوتی چاشنی رفتارم کردم

ادامه مطلب  

71  

یعنی امکان ندارد؟فردا صبح یک نفر از بین این همه آدمیزاداز یک گوشه ی دنیا بیاید و بگوید تو گمشده ی منی! من بعد از سالها پیدایت کرده ام! بعد من هاج و واج نگاهش کنم و با هم بزنیم زیر خندهآرام بگویممن عاشق همین دیوانگی هایت شدم ...

ادامه مطلب  

دلنوشته  

نوشته ای برای دوست ...تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی...لبخند بزنی... بی تفاوت باشی...؟شده دلتنگی بپیچد به دلت، راه نفست را ببندد، خفه ات کند...هی دستت برود سمت گوشی...برش داری... نگاهش کنی... پرتش کنی.....برش داری... نگاهش کنی... پرتش کنی...؟شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک لحظه... بشود خاطره... و هر چه تکرار شود دیوانه ترت کند...؟شده بروی همان خیابانی که با او رفته ای... چند متر جا را هی بالا و پایین کنی... اشک بریزی و... لذت ببری... همانقدر که آن روز لذت بردی...؟

ادامه مطلب  

درد مشترک ( مریم )  

 
بعد از کلی دوندگی آخرش گیر افتاد 
باید موهاشو به دست مادر می سپرد 
خواهرم هرچند سعی می کرد با موهای دخترش مهربون باشه اما
نمی شد . حین شونه کردنشون در حالی که دندوناشو به هم می فشرد
رو به من کرد و گفت : موهاش به تو برده مریم 
با این حرف خواهرم چشمای قشنگ و کنجکاو آیسان به من و موهام جلب شد
نگاهش کردم مثل یه جوجه زیر دست ِِ مادرش نشسته بود 
هر آن می خواست در بره . گاهی موهاش کشیده می شد و جیغ می زد.
لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم و گفتم : من درد ِِ مشت

ادامه مطلب  

قایق کاغذی  

قایق کاغذی رو آب داره میرهمن نگاهش میکنم و گریه ا‏م میگیرهقایق کاغذی میره و میدونمکه برای گریه کردن دیگه دیرهزندگیم کتابِ مثنوی نبودهمن از اون روزی که دنیا رو شناختمزندگیم یه تیکه کاغذ پاره بودهکه ازش یه قایق کاغذی ساختمکی برام مونده که با دستِ محبتروی سینه‏ هام بفشارد عشق و شادیچی برام مونده به جز اشکِ ندامتکه به چشمِ خشکِ من تو هدیه دادیشکلِ مهتاب توی خاطره اسیرهدلم از دیدنِ نیلوفر میگیرهعکسِ خوبِ کودکی کنارِ برکهزُل زده به قایق و با

ادامه مطلب  

برای او که نمیدانم کیست...  

میدانی بدجور دلم میخواهد عاشق شوم... دلم میخواهد هر چه زودتر روزی بیاید که خیره در چشم های او که نمی دانم کیست، قلبم هزار برابر خون پمپاژ کند... فکرم هیچ جا نرود و تمامی حواسم به او باشد ، و گرمی دستانی که صورتم را نوازش میکنند و موهایم را کنار میزنند، و من تمام سالهای زندگیم را گذراندم و تمام آدم های خوب و بد زندگیم را کنار زده ام که غرق شوم در آغوش او که نمیدانم کیست... و دیگر اهمیتی ندهم که هیچکس نگاهش به من نیس، چون او خیره و عاشق، پر از جذبه های

ادامه مطلب  

شب اگرلب داشت...  

شب اگرلب داشت شایدشکوه ازدلدارداشت
شب همیشه دردل خودعاشقی بیمارداشت
گونه های پنجره خیس ازسکوت تلخ اوست
غافل ازاینکه سکوتش یک بغل گفتار داشت
شب میان بازوانش غنچه ای پرپرشده ست
لب اگر که بازمیکرد او هزار اطوار داشت
من نگاه باد را ازچشم شب دزدیده ام
مجرمم گرچه نگاهش صدوجب زنگارداشت
من پشیمانم از این ناباوری های جنون
من که میمردم برایش گر به پایش خارداشت
چشم او آوازخوان پلک پرخواب من است
حال کم دارم نگاهش راچه سود اقرار داشت
حال تاوان عطش را م

ادامه مطلب  

شب اگرلب داشت...  

شب اگرلب داشت شایدشکوه ازدلدارداشت
شب همیشه دردل خودعاشقی بیمارداشت
گونه های پنجره خیس ازسکوت تلخ اوست
غافل ازاینکه سکوتش یک بغل فریادداشت
شب میان بازوانش غنچه ای پرپرشده ست
لب اگر که بازمیکرد او هزار اطوار داشت
من نگاه باد را ازچشم شب دزدیده ام
مجرمم گرچه نگاهش صدوجب زنگارداشت
من پشیمانم از این ناباوری های جنون
من که میمردم برایش گر به پایش خارداشت
چشم او آوازخوان پلک پرخواب من است
حال کم دارم نگاهش راچه سود اقرار داشت
حال تاوان عطش را م

ادامه مطلب  

اصلاحیه یادگاری از دوست  

احساسات تقدیمی از سوی یه دوست .....
کاش می شد شاعری دیوانه شد
با خدا با ترس یا با آبرو بیگانه شد
 
کاش می شد حرف از معشوقه زد
عکس زیبایش سر هر کوچه زد
 
کاش می شد از لب زیبای یار
غنچه ای چید از برای یادگار
 
کاش می شد سر به روی شانه اش
می نشستم من به زیر خانه اش
 
کاش می شد دست در دستان او
می شدم سوی گل وبستان و کو
 
کاش می شدلحظه ای هم در نگاهش گم شوم
انتظار جرعه ها بر سرشود لحظه ای هم مست از خم شوم

ادامه مطلب  

خداوند3  

به نام خداوند بخشنده مهربان/که لطفش بود بر سر این جهان                     همان کس که بخشید به ایران،پهلوانان شیر/یکی را بود رستم زال پیر           نکونامیش سر به دوران کشید/که دیوان بکرد در زمان بی نوید                     چو برق نگاهش زمین باد کرد/که از دست و بازوی خود مردمان شاد کرد   

ادامه مطلب  

 

جدیدا بین دوست های باشگاهی ام مد شده که بجای بوسیدن گونه ، لب را میبوسند . ولی تا امروز پیش نیامده بود که با من چنین جسارتی کنند ! امروز وقتی که داشتم لباس عوض میکردم یکی از بچه ها آمد که خداحافظی کند ، من طبق معمول دست دراز کردم ولی او دستم را نادیده گرفت و بغلم کرد تا اینجای کارش هیچ ایرادی نداشت ولی وقتی از من فاصله گرفت یکهو سرش را آورد نزدیک و لبم را بوسید . مثل جوجه ای که شتاب زده به زمین نوک بزند ، به همان اندازه عجول . من همانطور ایستادم و ن

ادامه مطلب  

شعر  

سلامی به سوز سرمای زمستون
  ولعنت به دستان دوستی های سرد این زمون
سلامی به گرمی آغوش گرم آدم برفی
ولعنت به چشمان شهلای عشق در آ سوی خیال بافی
آی با وفا
آی تنها
آی ولگرد
آی مشکی پوش واق واقو
و بامن از مرام و معرفت بگو
تو پاکی . چشمان من به نگاهش نجس شده .
چشم هایم را باید با آب دهانت شست تا طاهر شوند .
آه
چه ناجوانمردانه سرد است اینجا
دلم را بی وفا نگاهش بردست از اینجا .
دلم را به تلخی خنده های شیرین بردست لیلا .
واویلا .
وقتی چشمانم ، نگاهت را تنگ به آ

ادامه مطلب  

رمان گل حسرت (جلد اول) قسمت ششم (آخر)  

    نیشش تا اعماق سینه ام فرورفت:    ـ"اون موقع فکرشم نمی‌کردم. علم غیب که نداشتم؟؟"    ـ"حالا علامه‌ی دهر شدی؟"    نمی‌شد اصلاً با این بشر حرف زد!    ـ"همین قدر می‌دونم که محبت شما ترحّمه نه علاقه. من آینده و سرنوشت بچه‌م رو فدای احساسات احمقانه نمی‌کنم امیرآقا!"    لبخند بی‌موقعی به لبش نشست که در آن لحظه‌ی خاص اصلاً توقعش را نداشتم، لحنش نیز حسابی غافلگیرم کرد:    ـ"امیر هلاک

ادامه مطلب  

کابوس - 1  

نشسته ام کنج تراس افسرده دفتر آهن و آهن جلوی من ایستاده. از حال بد می پرسد. می گویم و می پرسم که چه کنم؟ نگاهش تلخ میشه و میگه تو تجربه بعدیش یاد می گیره. بغض گلوم رو می گیره و می گم تجربه بعدی؟ میگه آره. ببخش اگه خیلی رک بود.
 
پی نوشت: محزونم.
 
27 آبان 95

ادامه مطلب  

 

یه دیواره 
یه دیوار بلند و پهن و محكم
نمیتونم خرابش كنم
نشستم یه گوشه و نگاهش نمیكنم
دستم به خوشبختی  پشت دیوار نمیرسه
میترسم اتفاقا
خیلی
 دستامو میذارم رو گوشهام
سرمو میذارم رو زانوهام
چشمامو میبندم
نمیخوام تكون بخورم، دیوار مرگ منه

ادامه مطلب  

زنی که در کنار تو زن بودگی اش را دوست دارد  

مرا باور کن! مرا که ساعتها به تماشا میایستم! شاکت و سرد و سنگین!
مرا باور کن ! مرا که دستهایم نه تنها یکی زیر یکی رو برات شالگردن 
میبافم! مرا باور کن که در کنارت زنم! زنی که کلماتش نگاهش 
دستهایش را برای تو صرف میکند اما نمیتواند ثابت کند ! نشان دهد!
مرا باور کن!.....
چقدر ناتوانم در نوشتن! سرما زده به خزانه ام !

ادامه مطلب  

خاطراتت لعنتی  

امشب دفتره خاطراتم را باز کردم ...چه بوی سیگاری میداد... ورق زدم .... چه خاطراته زیبایی... ورق زدم... گریه کردم... ورق زدم... سیگار کشیدم... در عالمه دیگری بودم... به قدیم برگشتم... در خیالم دوباره به آغوش کشیدمش... دوباره بوسیدمش... و دوباره عاشقانه نگاهش کردم...

ادامه مطلب  

 

زن، بوسه هایش ؛ نوازش هایش ، به آغوشت پناه آوردن هایش ؛ خندیدن هایش ، گرمای نگاهش ، حلقه کردن دستانش توی دستانت ، هر لحظه با تو بودن هایش ؛ و حتی در آغوشت ، خوابیدن هایش ؛ از سر عشق است …زن تا عاشق نشود ، نمیبوسد ، نمیخندد و دستش را به دستانت نمیدهد …اگر نگاهش را برگرداند از زاویه نگاهت ، اگر دستانش را دزدید از میان دستانت ؛ اگر خودش را کشید کنار از جلوی چشمانت ؛ اگر فاصله گرفت از قدم هایت ؛ بدان از چیزی نگران است …بدان از رابطه تان میترسد …از

ادامه مطلب  

در توصیف عبارت این شوهر ما  

یازده روز از ادواج رسمی ما میگذرد و ده ماه هم از اشنا شدن ما دو نفر با هم، اما هنوز این مرد برای من دوستم هست تا شوهرم....
بابا که پرسید به شوخی تو چرا این جایی؟ چرا خانه شوهرت نیستی ؟ یک جورهایی انگار نمی توانستم قبول کنم که طرف صحبتش من هستم. همین شکلی هاج و واج نگاهش میکردم که یعنی من واقعا به چشم شما یک زن شوهر دار هستم؟
خدا عاقبت ما دو نفر را به خیر کند....

ادامه مطلب  

 

در آینه زنی خسته به من خیره شده بودچشمهای گود افتادهچشمهای غمگینشبیه داغدیده ای که سالها ضجه زده باشداز کنج پایین کشیده لبانش خشونتی بی تفاوت می باریدو هراسیدماز او و حجم تلخی اش ترسیدمنزدیکتر شدم و نگاهش کردمسردم شد انگارراهم را کج کردمشالم را برداشتم و زدم بیروناما او هنوز به من خیره مانده بود...

ادامه مطلب  

...  

هیچگاه دوست داشتن هایِ پر دلیل را دوست نداشته اممثلا این ها که می گویندعاشقِ چشمانش شدمیا دیگری می گویدعاشقِ شانه هایش..یا چه می دانم هرچه!اصلا معنی نداردوقتی کسی می گوید چرا دوستش داری؟باید نگاهش کنیلبخند بزنیو بگوییچون دوستش دارم

ادامه مطلب  

زیبای من:)  

دو هفته از آخرین دیدارمون میگذشت دلم برای دیدنش بی تابی میکرد از مواجه شدن باهاش میترسیدم یه ترس عمیق که به دلتنگیم غلبه میکرد تا آخرین لحظه مقاومت کردم که نرم موفق نشدم دستام شروع به لرزش کرده بود و سردی هوا بهانه ی خوبی بود برای مخفی کردنش از نگاه آدمهایی که بهانه ای برای صحبت هاشون میخواستن با دیدنم روی لبهای بی رنگ و خشکش خنده ای نقش بست نمیدونستم باید چیکار کنم بوسیدمش نگاهش کردم دلتنگی ۱۴روزه م باید میرفت دستاش میلرزید داغ بود از چشم

ادامه مطلب  

 

می نگریست در سکوت زمینآبی آسمان را تا شور شوندمزه ی لب هایش
پنجره را می بنددپرده را می اندازد
رو می کندجنون نگاهش رابرای آینهتا دریابدراز سرخی چشمانش
کبریت میکشدپروانه می میرد
آری...
بایددر قلمروی آینه برافراشته کندپرچمی سرخ رابرای صلح با پرواز
#احمد_علی_رسولی_یزدی

ادامه مطلب  

نشد...  

بایدازدیدنش خوشحال میشدم اما نشد
منكه روزشب برادیدنش شوق داشتم نباید ازدیدنش ناراحت میشدم
ازدیدنش شُكه شدم اما هنوز جلوچشامه نگاهش
دلم گرفته خیلی توخودمم 
نمیدونم چه مرگمه 
اما زندگیم شیرینه دوسش دارم
فاطمه رو دوسش دارم همه خاطراتش بامن موند خودش رفت
ای خدا توهم........

ادامه مطلب  

...خوبم ...  

هنوز خوبم ... هنوز میتونم گاهی لبخند بزنم ... باید خدارو شکر کنم ... چون هر وقت بهش احتیاج دارم ... بی منت هست ... آغوشش گرم ... نگاهش مهربون ... 
فراموشی زمان میبره ... دارم سعی میکنم همه تلخی های گذشته رو به دست زمان بسپارم ... باید تنهایی بقیه راه رو برم ... هر چه کوله بارم سبکتر ... بهتر
 

ادامه مطلب  

12  

وقتی داشتم وسایلم را از کیفم در می اوردم یکهو بین کارهایم نگاهش کردم.دیدم ک داشت من را نگاه میکرد. سریع نگاهم را از او دزدیدم. همه ی این لحظه های کوتاه چند ثانیه ای برایم جذاب است. خیلی جذاب. میدانم که همه ی این جذابیت ها فقط برایم تا چند ماه اتفاق خواهد افتاد و دیگر هیچ وقت نخواهم داشتش... اما دوست دارم ثبتش کنم تا یادم بماند ک با چه چیزهایی ذوق مرگ میشدم!

ادامه مطلب  

 

دیشب وقتی از خستگی داشتم چرت میزدم و حووصله ی هیچ بنی بشری را نداشتم دخترخاله ی پانزده ساله ام نشست پیشم و نیشش را تا حد امکان باز کرد . بعد گفت خاله؟ یه سوال بپرسم ؟ بی حوصله بودم و میخواستم که فقط شرش را کم کند . برای همین گفتم بپرس و او بی مقدمه پرسید که دوست پسر داری ؟ چپ چپ نگاهش کردم ، جوری که بساطش را جمع کرد و رفت . فقط هنوز توی کف مانده ام که دختر بچه ها چقدر وقیح شده اند !

ادامه مطلب  

7ساعت,7روز  

تا حالا شده وقتی تو ی روز شاتس میارید و 7 ساعت بهتون خوش میگذره بعدش ی خواب که چه عرض کنم ی کابوس ببینید و 7 روز ذهنتون درگیرش باشه اخر سرم بفهمید ذهنتون دوس نداره شاد باشید چون نمیتونه خوشبختی خودشو باور کنه! 
از همین الان هر جا که هستید هر حور که هستید بخودتون بقبولونید که خوشبختی و شادی حق واقعیتونه. مطمان باشید ذهمتون بسمت خوشبختی راهنماییتون میکنه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1